تبليغاتX
روزگار وصل - میهمان آبادان بودیم در همایش سه روزه سراسری داستان نفت :: روابط عمومی، اقتصاد و ادبیات...

همه ما وقتی اسمی از آبادان می آید یاد اول چیزی می افتیم که مهرورزی را، شعله های زبانه دار آتش و مشعل و نفت را، یاد اولین ها را، اولین روابط عمومی، اولین شهدای پیروزی انقلاب، اولین پرستار زن، اولین شهدای جنگ تحمیلی، اولین استاد، اولین معلم، اولین محاصره، اولین استقامت... را در ذهنمان تداعی می کند...

چه کسی باور می کند که میان این مو سفید کرده ها یاد و یادگار آن روزگاران همه و همه مدتی را با عشق و جانفشانی جنگیدند و زندان رفتند... برای عقایدشان، برای آبادان، برای خاکشان، برای ایران...

همین موسفید کرده های جنگ که وقتی یادی از آن روزگار می کنند تنها لبخندی و اشکی در چشمشان ما را به یاد آن روزها گران می اندازد... واقعن می توانیم یاد آن روزهای تلخ را بفهمیم...

وقتی با موشک و تیر و خمپاره شهرک پالایشگاه  نفت آبادان در آتش می سوخت و تکه های دود در هوا این شهر را به تاریکی می کشاند، ما کجا بودیم؟....

وقتی پسرک جوان که در میان دود و آتش چنان چهره رنگ پریده اش در اوج جوانی پیر گشته بود که پدر او را پشت در خانه نمی شناخت، ما آن زمان کجا بودیم؟ درد آن پیری را چگونه می توانیم حتا لحظه ایی لمس کنیم...

چه بگویم از قبرستان شهدای بی نام آبادان، خجلم از محبت بی شائبه و بدون توقع این مردم مهرورز، این خاک پر از صبوری و رنج....

چه بنویسم که این قلم توانایی گفتن را ندارد، شرم دارد...

استاد نجف دریابندری که مردم آبادان به نام او می نازند مدتی است که در تهران ساکن است ولی یاد او عطر او نفس داغ نوشته های او در آبادان در دبیرستان رازی در محله قدیمی سکونتش جاری ست...

چه بگویم وقتی با این اساتید به نام و مطرح همسفر می شوم... چه بگویم از شرم نگفته ام، از صورت سرخی که در مقابل این بزرگواران ایستاده ام و از من هم قدردانی می شود...

نه! من هنوز اول راهم و حتا شرم دارم که بالای سن بروم و از دست میزبانان مهرورز آبادانی لوح تقدیر بگیریم...

من آن قدر ناتوانم که در مقابل اساتیدی بزرگوار چون استاد نجف دریابندری، صفدر تقی زاده، محمد بهارلو، محمد ایوبی فر، عباس عبدی، کوروش اسدی، فرخنده آقایی، جمشید خانیان، فرهاد حسن زاده، حسن فتاحی، دکتر میرعابدینی،حسین سناپور، نعمت نعمتی، فریبا حاج دایی، سیامک احمدی،  آرش شفاعی، محمد نصرآبادی و... تنها می توانم سر تعظیم فرود آورم و بگویم به عنوان شعار نسل جوان تر قلم در دست می گیریم و این قلم ارثیه شما عزیزان است که حرمت دارد و حرمت آن را با خون جگر حفظ می کنیم...

خاطره آن شب از ذهنم محو نمی شود که  آقای سید محمد میرفصیحی مدیر روابط عمومی حوزه هنری آبادان ساعت -/11شب روز چهارشنبه 9 اردیبهشت به همرام زنگ می زند...

تعجب می کنم آن موقع شب آقای میرفصیحی با من چه کار دارد؟ تلفن را جواب می دهم و بعد از احوال پرسی می فهمم که به آبادان برای شرکت  در "همایش سراسری داستان نفت" به مناسبت یکصدسالگی کشف نفت درایران از13 تا 15 اردیبهشت درآبادان برگزارمی شود، میهمان شده ام...

خاطره سفر کاریم در سال 1380 و 1381 به آبادان مثل صفحه سینما جلوی چشمانم رژه می رود، با این شهر بیگانه نیستم، بسیاری از همکارانم را در پتروشیمی آبادان به خوبی می شناسم. پس بدون این که فکر کنم با اشتیاق به دعوت ایشان جواب مثبت می دهم. دراین همایش هفتاد تن ازنویسندگان ،پژوهشگران ومحققان و جمعی ازروزنامه نگاران و اصحاب مطبوعات دعوت شده اند. داستان خوانی نفت ، جلسات نقد و نظر وبررسی داستان های مربوط به صنعت نفت وتاثیرآن بر ادبیات داستانی ایران به همت دبیر همایش خانم مریم دلباری و با همکاری دوستان بسیار با محبتش به خصوص : خانم لیلا رستگار، خانم ماندانا صادقی ، خانم هدا اسفندیاری  و دیگر عزیزان .... با میهمان نوازی هر چه تمامتر برگزار گردید. دربخش ویژه همایش داستان نفت از استاد نجف دریابندری نویسنده،محقق ومترجم نام آشنای کشورمان هم تقدیر شد. این همایش سراسری باهمکاری شرکت پالایش نفت، اداره فرهنگ وارشاد اسلامی و  حوزه هنری آبادان برگزار شد.

روز وداع با دوستان می رسد که حالا در اتوبوس نشسته ایم و در راه فرودگاه هستیم... همه دوستان جمعند و ما را بدرقه می کنند.

عجب این مردم خستگی ناپذیرند، دلم نمی خواهد از این مهرورزان آبادانی دل بکنم... چشمان لیلا رستگار چقدر زیباست... مریم دلباری که چقدر زحمت کشید برای این همایش صورت مهربانش خسته است ولی باز هم با ما می گوید و می خندد... محمد میرفصیحی کنار دوستی نشسته است و گرم صحبت و دیگر دوستان هم همین طور...

چقدر دل کندن از این فضا که در این سه روز با آن ها زندگی کردیم، گفتیم و خندیدیم و شنیدیم و حتا گریه کردیم سخت است...

وقتی آقای ناصر روستا که چقدر حوصله می کند از بی برنامه گی هایمان، با لبخند و مهربانی از مناطق جنگی می گوید، دوستش دارم...

چقدر ناصر بزرگمهر که همراه بانو دراین سفر با آن ها هستم به شهرش آبادان می نازد و با عشق از آن یاد می کند.

چقدر به چهره تک تک این عزیزان نویسنده مانوس شدم... و حالا اشک در چشمان عباس عبدی رقصان است و با اشک ماندانا صادقی این حضار هستند که می گریند...

آبادان امروز چقدر متفاوت شده است با آبادان دیروز... آبادان امروز کوچک شده است چرا؟ آبادان یعنی خاک میهن، آبادان یعنی سرور و بزرگی، آبادان یعنی خرمشهر، شلمچه، اهواز،  آبادان یعنی تهران، آبادان یعنی ایران...

آبادان امروز آب بهداشتی ندارد؟ چرا؟ آب شور و کثیف تمام گل ها را ویران کرده است... مگر قرار نبود آبادان ایران باشد؟ آبادان هوایش خاکی ست... باران خاک مدارس را تعطیل می کند. کودکان آبادان یعنی کودکان تهران، کودکان ایران...

چه شد که به آسانی فراموش کردیم کسانی را که با دست خالی جنگیدند، چه شد که به آسانی فراموش کردیم در هجمه ایی از توپ و تانک و اسلحه و تیربار  آن ها را ... امروز این رشادت ها را چه آسان به دست فراموشی سپرده ایم...

مریم دلباری ها و لیلا رستگار ها و محمد میرفصیحی ها با چنگ و دندان ادبیات خاک و شهرشان را می سازند... دوستان و یاران آبادانی را از تمام نقاط ایران دور هم جمع می کنند به عشق خاکشان آبادان که بگویند آبادان یعنی ایران....

سربلند باشی ایرانم، تهرانم، آبادانم و وجب به وجب خاک کشورم....

این مناسبت فراهم شد که بیشتر عاشق هم باشیم. این فرصت ایجاد شد که بگوییم بلند بگوییم که آبادان یعنی ایران...

در آخر از تمام کسانی که از ما پذیرایی کردند که در این سفر به ما خوش بگذرد و بیشتر از حد به ما خوش گذشت، سپاس می گویم و دستشان را می بوسم و امیدوارم روزی که میهمان ما در تهران می شوند به پاس مهربانی هایشان شایستگی تلافی داشته باشیم و این که در پایان دوستتان داریم...

فیروزه عسگری 17 اردیبهشت 88



نويسنده: فیروزه عسکری | تاريخ: پنجشنبه 17 اردیبهشت1388 | لينك به مطلب | ساعت: 21:18 |