امروز اول مهر یادآور خیلی چیزا می تونه باشه! زنگ مدرسه! هیاهوی دوران کودکی و هزار تا خاطره ی دیگه... اما امروز برای من یادآور تولد روزگار وصل... آخه این بچه کوچولو دو ساله اول مهر سال 1386 به دنیا اومد و مامان و باباشم بنده هستم...
می خواستم به مناسبت روز تولد دو سالگی روزگار وصل یه جشنی ترتیب بدم ولی متاسفانه هر روز اول مهر یه ماجرای جدید خلق می شه و خیلی خنده داره که جشنم! نمی خوام بگم به عزا ولی یه کوچولو ماتم زده می شم...
یکی، دو روزی می شه که آقای محترم دزد، از همین دزدای محترم موتور دار که معروفن به کیف قاپ زنی... موبایل بنده را در محدوده میدون کاج دزدیدند. می خواستم برم دنبالشون ولی مادر همرام بود و کلی هم ترسیده بوده و من هم پشیمون شدم. مامان می گفت : مگه دختر شوماخر شدی که می خوای واسه یه گوشی دویست تومنی دنبال این از خدا بی خبرا کنی... راستم می گفت، یاده چند سال پیش اوفتادم که کیفمو تو خیابان حجاب دزدیدن و به غیر از پول و تراول و موبایلم کلی مدارک تو کیفم بود. وقتی رفتم شکایت کردم فقط خسته گی و دونده گی و کلی برو و بیا واسم موند. آخرشم آقای دزد بعد از اینکه موبایل و پولا رو برداشته بود کیفمو انداخته بود تویه یه محله پایین تهروون و یه خانواده محترم پیدا کردن و از طریق کارت پرسنلی م محل کارمو پیدا کردن و بعد برام پستش کردن و من ناچار شدم برای اینکه استعلام کنم کیف سرقت رفته پیدا شده دوباره باید به اداره آگاهی می رفتم و از شکایتم منصرف می شدم و می گفتم از آقای محترم دزد هیچ شکایتی ندارم.
شما هم این بار جای من بودید همین کارو می کردین.. از خیر گوشی همراهتون می گذشتین و شکایتی هم نمی کردین . مایه ش یه مبلغ 20 هزارتومان به مخابرات بود و سوزوندن سیم کارتتون ...
منم همین کارو کردم اما ای دل غافل که این دو روز اخیر ارتباطم به دنیای آن طرف موبایل قطع شده است. این روزها اونقدر ماشینی شدیم که حتا تلفن بهترین دوستامونو هم حفظ نمی کنیم و به حافظه موبایلمون می سپاریم. خب تکنولوژی جدید کار ما آدمایی رو که همه چیزای دنیارو با عجله می خوایم راحت کرده ولی وقتی این گوشی که حکم کیمیا رو داره از دست می دیم تمام ارتباطمون با دنیای اون ور گوشیمون قطع می شه...
مثل این دو ماه اخیر که بنده بنا به دلایلی هم بی کار شدم و هم پر کار شدم... خنده تون می گیره...
اما تویه دلم می گم چقدر خوب شد که خدا گاهی حالمو می گیره و گاهی هم چقدر نرم نرمک نوازشم می کنه و دستمو می گیره...
چقدر خوشحالم از اینکه خدا نخواست نون حلال پدرم و این چند سال زحمت کارم به حروم مبدل بشه... چقدر خوشحالم از اینکه خدا منو تو سختی هاش امتحان می کنه... حقوق میلیون داشتن و میز و منصب داشتن برای کسایی خوبه که دل در گرو این دنیا دارن و بنده مال دنیا و پست دنیا هستن. برای من و خونواده م زندگی راحت داشتن خیلی مهمه مخصوصا مادر که نیاز به مراقبت ویژه داره.. ولی اونقدر مهم نیست که بخوام بخاطرش با شیطون دست بدم. این روزها روزگارم کمی به سختی می گذرد ولی این سختی هر لحظه وقتی می بینم چشمام باز شده به شیرینی تبدیل می شه.
امسال ماه رمضون خیلی با بقیه سال های دیگه تفاوت داشت. می دونید گاهی باید ما آدما خودمون باشیم و خودمونو به خودمون ثابت کنیم. من بزرگترین تصمیم زندگیمو گرفتم و الان وقتی می بینم چقدر آرامش دارم بسیار خوشحالم...
کسانی که در این دنیا دست به خیری ندارن و برعکس تا می تونن از شر خودشون مردم رو راحت نمی زارن بهتره که ببخشیمشون. چون اونقدر دنیاشون کوچیکه و بی مقداره که تنها با بخشش ما بیشتر کوچیک تر می شن ولی خدا که از حق الناس نمی گذره!...
می دونید حالا موقعش که رمز جوونی خودمو لو بودم... رمز جوونی من تو همین ساده زندگی کردنمه... این روزا هر جا رفتم و کاری که می خواستم انجام بدم کارت شناسایی می دادم، تعجب می کردن و می گفتن خانوم شما واقعن خودتونید...
می خندیدم و می گفتم پس می خواستین خواهر باشم! و بعد می گفتن حدود 7-8 سال از سن و سالت کمتر بهت می خوره... یاد خیلی ها افتادم که بیشتر از سنشون می خوره...
خوب این یکی از رحمت های خداست دیگه! و ازش به خاطر همه چیزایی که بهم داده و نداده سپاسگذارم و حتا به خاطر چیزایی که گرفته دو برابر قدردانم و منتظر درهایی هستم که به وقتش داره باز می شه...
*پی نوشت 1: راستی من یه تریبونی مثل روزگار وصل دارم و هیچ وقت گم و گور نمی شم. اینو برای دوستانی گفتم که می گن کم پیدام..
*پی نوشت 2: از دوستانی که ارتباطم باهاشون قطع شده عذرخواهی می کنم چون تلفن هیچ کسی رو ندارم و منتظرم برم سیم کارتم امروز یا فردا بگیرم و گوشی مامانم و قرض بگیرم تا بلکم یه پول قلمه بیاد دستم و برم یه گوشی نو بخرم. ولی بدونن اگر ازشون بی خبرم ولی دوستشون دارم.
*پی نوشت 3: به زودی با یه مطلب در مورد اول مهر می آم به دیدنتون و سعی می کنم دیگه زود به زود روزگار وصل رو آپ کنم.
*پی نوشت 4: از دوستانم بازم عذرخواهی می کنم. چون می دونم توقع دارن من در مورد روابط عمومی بیشتر بنویسم. ولی یادتون باشه به کسانی که می گویند اینجا ملغمه است . بله این جا اگر ملغمه ست من دوستش دارم چون نوشتم که این جا در مورد روابط عمومی. بورس و سهام و گاهی ادبیات می نویسم... این روزها دوست دارم کمی بیشتر ادبی و حتا خاطره بنویسم.
*پی نوشت 5: البته به عنوان یک کارشناس روابط عمومی اعتقاد دارم برای مسلط شدن بر دل ها باید از راه عشق روابط عمومی کرد...


