وقتی اولین باد پاییزی از پنجره اتاقم سرک می کشه، وقتی اولین بارون پاییزی هنوز تابستون تموم نشده تگرک می شه، وقتی قدمای اول مهر پاورچین پاورچین حواسمو به کیف و کفش نو مدرسه پرت می کنه.
تازه به خودم می آم و می بینم یک سال دیگه از خاطرات دوران مدرسه دور می شم و حالا سال به سال با زنگ مهر بیدار می شم که یه گروه از دانش آموزان، فارغ التحصیل می شن و به همون اندازه یه گروه دیگه به این دنیای صادق که تنها زندگی ست وارد می شن...
و این پیر شدنمون یکی از رحمت الهی می دونم که زنگ اول مهر تنها خاطره پیر شدنمو تداعی نمی کنه بلکه یادم می اندازه این دنیای پر از شادی و علم و ارتباط هنوز هم تازه ست...
وقتی وارد مدرسه می شم همون حس قشنگی که تویه بچه گی هام داشتم دوباره بهم دست می ده و تک تک یاخته های تن امو داغ می کنه ... ولی این بار نوبت کوچولویی که دستش تویه دستمه و حالا باید بهش یاد بدم که مدرسه یعنی خونه دوم. یعنی یه ارتباط نو... تا وقتی بزرگ می شه بفهمه که رابطه جدید چی جوری و از مجا شکل می گیره و متولد می شه...
شاید الان هم با خودش بگه این ارتباطی که مادرم و پدرم در موردش با حساسیت حرف می زنن خوب یعنی همین که من وارد مدرسه می شم و یک دوست جدید پیدا می کنم و با هم مهربونیم. درس می خونیم . بازی می کنیم .. همینه دیگه... و من بهش می گم: آره عزیزم همین که دسته جمعی تویه حیاط مدرسه دور هم جمع می شین بعد وارد یه کلاس می شین. کنار هم می شینین یعنی دارین عشق یاد می گیرین . مهربونی یاد می گیرین. یا باهمین شلوغی، هیاهو و روح بچه گونه بزرگ می شین و زندگی می کنین...
و بعد پیش خودم می گم عجب این بچه ها باهوشن. با هوش ساده و بچه گانشون چقدر زود رابطه هاشون شکل می گیره و بعد با خودم می گم کاشکی هنوز بچه بودم یا لااقل مثل بچه ها ساده بودم.
ما پدر و مادرا اگه بدونیم که با مشارکتمون چقدر می تونیم به بچه هامون کمک کنیم از همین الان دریغ نمی کنیم و حتما هم نبایداین مشارکتمون مالی باشه. می تونیم تو تعلیم و تربیبت بچه هامون به معلما و کسایی که قراره بچه هامونو پرورش بدن کمک کنیم. و اونوقت این طور می شه که بچه هامون ثروتمند می شن.
ثروتمند شدن تنها مال داشتن نیست. باید بهشون یاد بدیم که ثروتمند زندگی کنن. وتنها با رشد و تربیت دقیق بچه هامونه که می تونیم عاقبت به خیرشون کنیم و بهشون یاد بدیم که ثروتمند زندگی کنن.
کاشکی پدر و مادرم بیشتر بدونند که بیشتر مدعی این باشند که وقتی بزرگ شدم نه تنها آدم پولداری شدم، بلکه تونستم با برقرار کردن رابطه هام و داشتن حشر و نشرهام با آدم های دور و برم چقدر ثروتمند زندگی کردم.
وقتی بتونم خوب درس بخونم. تربیت درستی داشته باشم. دوستای خوبی هم انتخاب کنم. خب در آینده مثل آدم هایی که منو پرورش دادن و به تربیت من کمک کردن می شم... ومثل اونا رفتار می کنم و من هم برای خودم کسی می شم و سری تو سرا در می آرم و بعد هم به نسل بعد از خودم می تونم یاد بدم که چطور ثروتمند بشن...
مادر و پدرم می دونند که وقتی دستمو می گیرن و منو می آرن مدرسه، انگار یه نهال کوچولو کاشتن تو زمین مدرسه وقتی کم کم درس می خونم و بزرگ می شم این نهال دیگه جوونه زده و به ثمر نشسته و زمانی که میوه می ده این میوه یه میوه کال نیست . رسیده ی رسیده است و حالا نه تنها پدر و مادرم بلکه همه دوستام و همه آدم هایی که قرار باهاشون دوست باشم حض می برن...
وقتی به کمال رسیدم می تونم به خرد جمعی مثل یه رود که به دریا پیوند می خوره بپیوندم و تویه هم اندیشی ها هم شرکت کنم و در بعضی موارد تصمیم های بزرگ زندگی هم برای خودم و هم برای دیگران بگیرم تا این چرخه ارتباطی که دست به دست به من رسیده هم ذکات علمم بشه و هم اینکه دانشمند بشم...
در پایان:
حضرت علی "ع" می فرمایند: آدم خود رای هلاک می شود و آن کس که با اهل نظر مشورت کند و در امر تربیت مشارکت داشته باشد در اقل آنان شریک می شود.


