"اما بوواری" در کتاب "مادام بوواری" داستان زنی است که در واقع نویسنده خودش را در آن ترسیم می کند که حتی در کتاب می گوید که "مادام بوواری خود منم"…
اما بوواری به جهت رویارویی دائمی با وسوسه های زنانه و پارادوکسی که در برابر واقعیت های زندگی دارد از خود تصویر زنی را ترسیم می کند که خود را لعبت کوی و برزن کرده و باید منتظر پی آمدهای وخیم آن باشد.
در این کتاب به راستی "فلوبر" آن نقاش زندگی لگام گسیخته زنی است که در نیمه دوم قرن 19 اوج محدودیت زن ها را نشان می دهد که در واقع داستان رمان آینه عبرتی است برای تمام مردم شرق و غرب و برای تمام ادوار تاریخ…
"اما" شخصیت اصلی رمان، به حق خودش قانع نیست و به تمایلات نفسانی خود هر دم میدان می دهد و رو در روی ارزش های انسانی که عینا همان ارزش های الهی است می ایستد. با هواپرستی خود موجب بدبختی شوهر، فرزند، پدر و در نهایت "خودش" می شود. چرا؟ چون خواسته است دست به "میوه ممنوعه" بزند.
در نمادشناسی قرآن کریم نیز خطاب به زن و مرد می فرماید: از همه مواهب بهشت زمینی بهره مند شوید، ولی به این "درخت استثناء" نزدیک نشوید که همان میوه ممنوعه می باشد.
منع چو بیند حریص تر شود انسان!
یعنی به مال همنوع، به ناموس همنوع یا همسایه یا بیگانه چشم طمع مدوزید و به "حق خود" قناعت کنید.
این نکته ای که در این جا بسیار مهم است این است که برای "سالم سازی" محیط اجتماعی کمال ضرورت دارد و هیچ گاه زن نباید خود را بازیچه هر کوی و برزن سازد و خویشتن را مانند کالایی پرخریدار در خیابان و کوچه و بازار عرضه نماید و آن زیبایی هایی را که خداوند به او عنایت فرموده و به زودی از او باز خواهد گرفت؛ همه را برای کانون گرم عاطفی و شرافتمندانه خانواده خود صرف کند، نه برای مقاصد شیطانی…
می توان به جرات گفت : "گوستاو فلوبر" نویسنده شهیر فرانسوی برای ترسیم حالات روانی "اما بوواری" داخل رگ و پوست وی شده و به عبارتی دیگر با او "زندگی" کرده و قدم به قدم گام برداشته است.
… و اما "اما" هیچ وقت از خود نپرسید که او را دوست دارد یا نه. به عقیده او عشق بایستی ناگهانی و با سر و صدا و با غریو رعد، همچون طوفانی آسمانی که بر زندگی فرود آید و آن را زیر و رو کند و اراده ها را همچون برگ ها از ریشه برکند و دل را به یک باره به گرداب دراندازد؛ ظاهر شود. نمی دانست که اگر ناودان ها مسدود باشد آب باران بر بام خانه ها دریاچه تشکیل می دهند و از این در بی خیالی خود ماند تا این که ناگهان متوجه شد که در دیوار شکافی به وجود آمده است…
…ولی او آکنده از هوس و خشم و کینه بود. در زیر آن پیراهن چین دارش دلی آشفته و پنهان بود و لب های عفیفش از عذابی که می کشید حکایت نمی کرد. او عاشق "لئون" بود و در جستجوی گوشه عزلتی بود تا به فراغ بال با خیال او خوض باشد. لیکن دیدار خود او لذت این تخیلات را بر هم می زد. "اما" به شنیدن صدای پای لئون قلبش به ثپش می افتاد و بعد در حضور او هیجانش فروکش می کرد و حیرتی بزرگ که به اندوه منتهی می شد به او دست می داد…
…بنابراین "اما" کینه های متعدد خود را که معلول ناراحتی هایش بود، تنها به سر همسرش "شارل" خالی می کرد و هر کوششی که برای کاستن از این کینه می نمود بر عکس بر شدت آن می افزود. زیرا این رنج بی ثمر مزید بر علل دیگر ناامیدی می شد و بیشتر مایه جدایی آن دو از هم واقع می گشت. ملایمت خود "اما" نیز او را به عصیان وا می داشت. حقیر بودن وضع خانه اش او را به هوس های تجملی می کشانید و عاظفه مادری در او تمایل به فسق برمی انگیخت. دلش می خواست شارل او را بزند تا تنفرش از او به حق زیادتر شود و انتقام بگیرد. گاهی از این فکرهای بی رحمانه که به سرش می زد در شگفت می شد. آیا می بایست همچنان بخندد تا مردم بگویند که او در زندگی خوشبخت است، یا تظاهر به خوشبختی کند و بگذارد که همسرش هم چنین اعتقادی داشته باشد.
وانگهی، از این ریاکاری تنفر داشت. گاه بر اثر وسوسه های شیطانی می خواست با "لئون" به نقطه دوری فرا کند تا مگر سرنوشت تازه ای بیازماید ولی ناگهان گودال مبهم و تاریکی در اعماق روحش باز می شد و با خود می اندیشید: او که مرا دوست ندارد. چه بر سرم خواهد آمد؟ کدام یاری؟ چه دلداری؟ چه سبکباری انتظار خواهم داشت؟….
در پایان می توان فهمید که زندگی "اما" مجموعه ای از دروغ است که آن را همچون پرده ای برای پنهان کردن عشق خویش به کار می برد. دروغ برای او به صورت نیاز مسلم؛ جنون و لذت و تفنن در می آید…
و در آخر "اما" وقتی با فداکاری و عشق همسرش "شارل" روبرو می شود که با اینکه از تمام موارد مطلع می شود ولی همچنان دوستش دارد و به حرف و حدیث هایی که پشت سر "اما" هست اهمیتی نمی دهد شاید با جرات می توان گفت که حتی از روی شرم و پشیمانی هم خودکشی نمی کند بلکه از روی غرور این کار را می کند و…
داستان را بهتر است خودتان بخوانید…

